تبليغاتX
سفیرسیمرغ

سفيرسيمرغ وب سایتی متنوّع و متفاوت درتمام زمینه ها






داستان کوتاه-شبي که تنهايش گذاشتند/رولفو  

خوان رولفو

         فليثيانو روئلاس(1)‌‌ از کساني که جلوتر‌از او بودند، پرسيد : "چرا اينقدر يواش مي‌رويد؟ اين‌طوري خوابمان مي‌گيرد. مگر نبايد زود آن‌جا برسيد؟"
    گفتند: "فردا کلة سحر مي‌رسيم آن‌جا."
    اين آخرين حرفي بود که از دها‌ن آن‌ها شنيد. آخرين حرف آن‌ها. اما اين را فقط بعد، روز بعد، به‌ياد آورد.  سه تن از آنان جلو مي‌رفتند، چشم دوخته بر زمين، هم‌چنان‌که مي‌کوشيدند تا از خرده روشنايي شبانه بهره گيرند.
    اين را هم گفتند، کمي زودتر، يا شايد شب پيش، که: "چه به‌تر که تاريکست. اين‌طوري ما را نمي‌بينند." يادش نمي‌آمد کي گفتند. زمين زير پا‌يش فکرش را پريشا‌ن مي‌کرد.               
    حالا که بالا مي‌رفت، دوباره زمين را مي‌ديد. احساس کرد که به‌سوي او مي‌آيد، محاصره‌اش مي‌کند، مي‌کوشد خسته‌ترين جاي تنش را بيابد و بالاي آن قرار گيرد، روي پشتش همان‌جا که تفنگ‌ها‌يش را آويخته است.


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | دوشنبه هفدهم دی 1386 | 2:56 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

خسته تلخک-اثرحسين فخري  

باد از لای درز ها و سـوراخـهای دروازهء چوبی و شـکسـت و ریخـت گراج زوزه می کشـید و در داخل سـرو صورت کودکان را می آزرد. اشـعهء باریک و تیز مانند از فضای خسـته و غبار آلود گذشـته، پـیـنه های شـطرنجی، کندگیی لیاف و توشـک و کوزهء بی دسـته را آفـتابی می سـاخـت.

در داخل، کودکان با فـشـرده گی تمام گرد هم صف بسـته بودند، چشـمان هـمه برق میزد و آب دهان شـان را یکي پی دیگری قرت می کردند؛ مادر با لحن مغـرورانه سـر تکان داده گفـت:

ــ چقـدر خاله دلسـوز دارین، برایتان جیل خسـته روان کده؛ هـنوز جملهء آخر را تمام نکرده و جیل خسـته در دسـتانش قـرار داشـت که ناگهان دروازه بازشـد. نور شـدیدی چشـمان هـمه را آزرد، باد سـردی وزیدن گرفـت، و سـروکلهء رحـیم پسـر صاحب حویلی با آن چشـمان لاشـخور مانند، دسـتان چرک و موی های ژولیده نمایان گشـت. چـند بار عطسـه و سـرفه زده، نگاهی موزیانه یی به سـراسـر اتاق افگـند و سـوء ظن هـمه را بـر انگیخـت. زن لحظه یی چند گیچ بود. نمیتوانسـت فـکر کند و نمیتوانسـت بجنبد. یکباره انگشـتانش لرزیدند و جیل خسـته سـر شـطرنجی افـتید. رحیم در حالیکه نفـسـک می زد با لحن تحکم آمیزی گفـت:

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه هشتم دی 1386 | 7:40 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان گهواره خالی  

« گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و برایش چای دم کند. آن وقـت در کنج بالایی اتاق رو به ارسی می نشـیند و پتویی را بر سـر زانو های پر دردش می کشـد و نامه ای پاسـخ طلب از فـرزندش را که از امریکا آمده بود ته و بالا می کند. آنها از پدر شـان خواسـته بودند که هـرچه زودتر کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد.

بیرون از اتاق چمن رنگ پریده، در پنجهء پاییز زودرس جان میکند. باغچهء سـبز و خرم چند صباح پیش، دیگر عرصهء پرواز زنبور های سـبز رنگ کوچکی بود که به خاطر تخم گذاری سـنگین بار و تنبل به نظر می آمدند و بر آخرین گلهای خزانی می چسـپیدند و گلبرگها را می لیسـیدند.

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه یکم دی 1386 | 1:24 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان ملکه  

بالاخانه پُـر نورشـده بود؛ و عـطر گل سـنجت اتاق را می انباشـت، و درون ملکه را می اشـوبید. ملکه در وسـط بالاخانه قـد راسـت ایسـتاده با تعـجب و حیرت زده هـوا را بوییـد و با اشـتیاق اطرافـش را نگریسـت و به بیرون خیـره شـد و با خود زمزمه کرد:

چه روز روشـنی! چه هـوایی!، بوی بهـشـت می آید . به نظر ملکه جهان دگرگون شـده بود و او رمز آنرا نمی دانسـت، رنگ قـیرین وزیرآباد در تاب ملایم و رنگارنگ پگاه ناپدید شـده بود. حـس و حال شـاد ملکه را به سـوی اُرسی کشـاند، دیگر صدای انفجار راکت نبود و دیگر بوی تـند خون و باروت سـینهء وزیرآباد را خفـه نمی سـاخت ملکه گوش به آرامش صبح سـپرد، شگـفـت زده در یافـت که دیگر صدی ناله و ناحـهء کوچگی ها بلند نیسـت هـمانطور که رو بروی آسـمان قـرار داشـت نگاهی سـریعی از پشـت اُرسی بالاخانه به انتهای کوچه انداخـت و دید که کوچه و دوکانها در خلوت صبح آرام ایسـتاده اند و دیگر کسی با چشـم گریه و سـینهء گداخـته از فغان نعـش و جـنازه یی را از کوچه عـبور نمی دهـد.

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه بیست و چهارم آذر 1386 | 3:42 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان پله‌هاي دفتر مجله/علیرضا پیروزان  

چرا يادم مي‌رود، چرا اينقدر بي‌حواس شده‌ام، قبلاً هم اينجوري بودم؟ نه، تا جايي كه يادم مي‌آيد... نه، شايد مادرم راست مي‌گويد، شايد همه‌اش از بي سر و همسري باشد، چرا اينقدر آشفته‌ام، بايد كاري كنم، بايد يك مقدار سر و سامان... خب، چه جوري، از كجا، ببينم چرا داستان‌هايي را كه خواندم و انتخاب كردم... پس چرا به خانم حروفچين ندادم... چرا، آخر چرا... نه واقعاً چرا؟ نخير، اينجوري نمي‌شود... شايد هم مال بيخوابي است ؛ هر شب تا نزديكي‌هاي صبح بيدار مي‌مانم تا داستان‌هاي رسيده را بخوانم و به‌ترين‌هايش را براي چاپ در مجله انتخاب كنم، خب براي چاپ داستان زياد جا نداريم و از همين سه چهار تا هم ايراد مي‌گيرند كه زياد است، ولي اينجوري‌ها هم نمي‌شود... صداي چيست؟ اي بابا باز هم صداي چكة شير آشپزخانه است، مگر درستش نكردم،

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه هفدهم آذر 1386 | 15:33 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان دسته گل نرگس/نسيم خليلي  

نشسته بود روبروي پنجره مربعي آشپزخانه، روي صندلي پايه بلند كه دسته هاي منبت كاري شده داشت، پرده هاي چهارخانه را كنار زده بود، باد مي آمد پشت پنجره، آسمان بود و رديف گلدان ها و ديوار هاي سيماني بلند آه مي كشيد و موهاي جو گندمي اش را پس مي زد، باز هم توي گوشش صداي بوف بود،گنگ و نرم، هميشه از صداي بوف مي ترسيد، شايد هم خيال مي بافت !
بلند شد، صندلي را پس زد، خيلي كار داشت، آخرين روميزي اش را بايد تمام مي كرد، و تازه كار هاي ديگر هم بود ،هنوز نرفته نگاهش را روي رازقي هاي پشت پنجره پهن كرد، توي اين دو سه سالي كه تنهاي تنها شده بود همين گلدان هاي ياس بودند كه آرامش مي كردند و پاي درد دلش مي نشستند، مثل

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | جمعه نهم آذر 1386 | 2:53 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان كوتاه- شراره  

پنجرهء آپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام غصه می کرد. هـمین که آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمین قـدر گفـت که پشـت من می آیند گلويِ پُـر و گرفـته ای داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـفل نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام كه او را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام كه او را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:

بروبه ادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | جمعه دوم آذر 1386 | 1:54 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان ایرانی(لبخندی برای همیشه)  

داستان ایرانی(لبخندی برای همیشه)
(نوشته: سودابه خودسیانی )

هر لحظه آه می کشم و بی اختیار ناله خودم را می شنوم:
- خدایا، آخر چه شد؟ کجای کار من اشتباه بود؟
سوز سردی می وزد. ریزش برفی که از شب قبل شروع شده، هنوز هم ادامه دارد. دادخواست او در دست من است و من حتی وحشت دارم به آن نگاه کنم.
روی پله ها، زیر سایبان کوچکی نشسته ام و به عبور آدم ها خیره شده ام. چرا او باید پای مرا به چنین جاهایی باز کند؟ از تصور این موضوع خشم در وجودم می جوشد و از او دلگیر می شوم.
دکمه یقه ام را شل می کنم. حس می کنم که توی این سرما، تب دارم. از جا بلند می شوم و خودم را زیر بارش برف، در گوشه ای از حیاط بزرگ دادگاه خانواده، رها می کنم.
سرم را رو به آسمان می گیرم. دانه های لطیف برف نرم و آرام، همراه با موسیقی لطیف حضور خداوندی به این سو و آن سو می چرخند و روی صورت من، روی شانه هایم، روی سر بقیه، جایی برای فرود پیدا می کنند. دست هایم را باز می کنم. انگار که می خواهم همه دانه های سپید برف را صمیمانه در آغوش بکشم. مثل این که می خواهم به آن ها خوشامد بگویم. لب هایم می خندند، اما پشت چهره آرام و خونسردم، اندوه سنگینی لانه کرده است.
ساعتم را در دست می چرخانم و به صفحه آن خیره می شوم. ده دقیقه از یازده گذشته است.

دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | جمعه بیست و پنجم آبان 1386 | 0:47 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان کوتاه-شراره  

پنجرهء اپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام قـصه می کرد. هـمینکه آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمینقـدر گفـت که پشـت من می آیند گلون ِ پُـر و گرفـته ئی داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـلفـک نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:

بروبه ادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | جمعه هجدهم آبان 1386 | 0:49 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان طنز شكارچي  

 

يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در موردوضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

 

نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش

كتيبه اي ماندگار ازابومتین | چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 | 0:31 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

داستان بهای عشق  

هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی

بروبه ادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه دوازدهم آبان 1386 | 0:21 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

جورابهایتان بو می دهد(رمان)  


سیگار را از لای لب هایش بیرون کشید و با دو انگشت انقدر داخل جا سیگاری فشرد، تا ته سیگارش درهم پیچید و دستش خاکستر سیگار به خود گرفت. و بعد بدون اینکه انگشتهایش را تمیز کند. دستشهایش را پشت سرش بهم گره زد و رو به پنجره سمت چپ اتاق ایستاد.
-اون از دست خود راضی احمق......اون
پیرزنی که درست پشت سرش با لباس خانگی ساده و پیش بند سفید ایستاده بود، لبها و دست هایش کمی می لرزیدند و بعد صدایی آرام از گلویش خارج شد:
- اون احمق نیست

               دنباله درادامه مطلب


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 | 4:52 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام

ديواري‌ مشترك‌.  

ميترا داور

خيلي‌ وقت‌ها دوست‌ دارم‌ اين‌ ديوار مثل‌ پرده‌ئي‌ نازك‌ كنار برود، تا ببينم‌ پشت‌ اين‌ ديوار، پشت‌ آن‌ پرده‌ قرمز و پچ‌پچه‌ها چه‌ مي‌گذرد.

گاه‌ جلوي‌ در ورودي‌ مي‌بينمش‌ با موهاي‌ قرمز و كاپشني‌ قرمز.

همه‌ي‌ محل‌ او را مي‌ شناسند، حتا جوان‌ هاي‌ خيابان‌ بالاتر وپائين‌تر، محدوده‌اش‌ نمي‌دانم‌ تا كجاست‌.

پشت‌ پنجره‌ مي‌ايستم‌. مرد جواني‌ را مي‌ بينم‌ كه‌ از كنار ديوار مشترك‌ ورودي‌ ما رد مي‌شود. نگاهي‌ به‌ طبقه‌ چهارم‌ مي‌اندازد.سرم‌ را مي‌كشم‌ پشت‌ ديوار. بعضي‌ از آن‌ها احتمالاً آدرس‌ را دقيق‌ نمي‌دانند، چشم‌ هاي‌شان‌ سرگردان‌ است‌ تا دختري‌ را ببينند با صورت‌ گرد، موهاي‌ كوتاه‌، بيست‌ و دوسه‌ ساله‌.

هر بار مرا مي‌بيند، چشم‌هايش‌ را برمي‌گرداند. گاه‌ دنبال‌ بهانه‌ئي‌ مي‌گردم‌ تا چيزي‌ ازش‌ بپرسم‌... معمولاً بي‌حوصله‌ به‌ نظر مي‌رسد با سه‌ گره‌هاي‌ توهم‌.

روز سه‌ شنبه‌ ساعت‌ شش‌ تو باشگاه‌ ورزشي‌ ديدمش‌. شال‌ گردن‌ قرمز حرير دور گردنش‌ بسته‌ بود. با آمدنش‌ به‌ باشگاه‌ پچ‌ پچه‌ توي‌ زن‌ ها شروع‌ شد


جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد...
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 | 4:20 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان | داغ کن - کلوب دات کام