سفيرسيمرغ وب سایتی متنوّع و متفاوت درتمام زمینه ها
|
|
داستان کوتاه-شبي که تنهايش گذاشتند/رولفو خوان رولفو
فليثيانو روئلاس(1) از کساني که جلوتراز او بودند، پرسيد : "چرا اينقدر يواش ميرويد؟ اينطوري خوابمان ميگيرد. مگر نبايد زود آنجا برسيد؟" جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... خسته تلخک-اثرحسين فخري باد از لای درز ها و سـوراخـهای دروازهء چوبی و شـکسـت و ریخـت گراج زوزه می کشـید و در داخل سـرو صورت کودکان را می آزرد. اشـعهء باریک و تیز مانند از فضای خسـته و غبار آلود گذشـته، پـیـنه های شـطرنجی، کندگیی لیاف و توشـک و کوزهء بی دسـته را آفـتابی می سـاخـت. در داخل، کودکان با فـشـرده گی تمام گرد هم صف بسـته بودند، چشـمان هـمه برق میزد و آب دهان شـان را یکي پی دیگری قرت می کردند؛ مادر با لحن مغـرورانه سـر تکان داده گفـت: ــ چقـدر خاله دلسـوز دارین، برایتان جیل خسـته روان کده؛ هـنوز جملهء آخر را تمام نکرده و جیل خسـته در دسـتانش قـرار داشـت که ناگهان دروازه بازشـد. نور شـدیدی چشـمان هـمه را آزرد، باد سـردی وزیدن گرفـت، و سـروکلهء رحـیم پسـر صاحب حویلی با آن چشـمان لاشـخور مانند، دسـتان چرک و موی های ژولیده نمایان گشـت. چـند بار عطسـه و سـرفه زده، نگاهی موزیانه یی به سـراسـر اتاق افگـند و سـوء ظن هـمه را بـر انگیخـت. زن لحظه یی چند گیچ بود. نمیتوانسـت فـکر کند و نمیتوانسـت بجنبد. یکباره انگشـتانش لرزیدند و جیل خسـته سـر شـطرنجی افـتید. رحیم در حالیکه نفـسـک می زد با لحن تحکم آمیزی گفـت: دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان گهواره خالی « گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و برایش چای دم کند. آن وقـت در کنج بالایی اتاق رو به ارسی می نشـیند و پتویی را بر سـر زانو های پر دردش می کشـد و نامه ای پاسـخ طلب از فـرزندش را که از امریکا آمده بود ته و بالا می کند. آنها از پدر شـان خواسـته بودند که هـرچه زودتر کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد. بیرون از اتاق چمن رنگ پریده، در پنجهء پاییز زودرس جان میکند. باغچهء سـبز و خرم چند صباح پیش، دیگر عرصهء پرواز زنبور های سـبز رنگ کوچکی بود که به خاطر تخم گذاری سـنگین بار و تنبل به نظر می آمدند و بر آخرین گلهای خزانی می چسـپیدند و گلبرگها را می لیسـیدند. دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان ملکه بالاخانه پُـر نورشـده بود؛ و عـطر گل سـنجت اتاق را می انباشـت، و درون ملکه را می اشـوبید. ملکه در وسـط بالاخانه قـد راسـت ایسـتاده با تعـجب و حیرت زده هـوا را بوییـد و با اشـتیاق اطرافـش را نگریسـت و به بیرون خیـره شـد و با خود زمزمه کرد: چه روز روشـنی! چه هـوایی!، بوی بهـشـت می آید . به نظر ملکه جهان دگرگون شـده بود و او رمز آنرا نمی دانسـت، رنگ قـیرین وزیرآباد در تاب ملایم و رنگارنگ پگاه ناپدید شـده بود. حـس و حال شـاد ملکه را به سـوی اُرسی کشـاند، دیگر صدای انفجار راکت نبود و دیگر بوی تـند خون و باروت سـینهء وزیرآباد را خفـه نمی سـاخت ملکه گوش به آرامش صبح سـپرد، شگـفـت زده در یافـت که دیگر صدی ناله و ناحـهء کوچگی ها بلند نیسـت هـمانطور که رو بروی آسـمان قـرار داشـت نگاهی سـریعی از پشـت اُرسی بالاخانه به انتهای کوچه انداخـت و دید که کوچه و دوکانها در خلوت صبح آرام ایسـتاده اند و دیگر کسی با چشـم گریه و سـینهء گداخـته از فغان نعـش و جـنازه یی را از کوچه عـبور نمی دهـد. دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... كتيبه اي ماندگار ازابومتین | شنبه بیست و چهارم آذر 1386 | 3:42 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان |
داستان پلههاي دفتر مجله/علیرضا پیروزان چرا يادم ميرود، چرا اينقدر بيحواس شدهام، قبلاً هم اينجوري بودم؟ نه، تا جايي كه يادم ميآيد... نه، شايد مادرم راست ميگويد، شايد همهاش از بي سر و همسري باشد، چرا اينقدر آشفتهام، بايد كاري كنم، بايد يك مقدار سر و سامان... خب، چه جوري، از كجا، ببينم چرا داستانهايي را كه خواندم و انتخاب كردم... پس چرا به خانم حروفچين ندادم... چرا، آخر چرا... نه واقعاً چرا؟ نخير، اينجوري نميشود... شايد هم مال بيخوابي است ؛ هر شب تا نزديكيهاي صبح بيدار ميمانم تا داستانهاي رسيده را بخوانم و بهترينهايش را براي چاپ در مجله انتخاب كنم، خب براي چاپ داستان زياد جا نداريم و از همين سه چهار تا هم ايراد ميگيرند كه زياد است، ولي اينجوريها هم نميشود... صداي چيست؟ اي بابا باز هم صداي چكة شير آشپزخانه است، مگر درستش نكردم، دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان دسته گل نرگس/نسيم خليلي نشسته بود روبروي پنجره مربعي آشپزخانه، روي صندلي پايه بلند كه دسته هاي منبت كاري شده داشت، پرده هاي چهارخانه را كنار زده بود، باد مي آمد پشت پنجره، آسمان بود و رديف گلدان ها و ديوار هاي سيماني بلند آه مي كشيد و موهاي جو گندمي اش را پس مي زد، باز هم توي گوشش صداي بوف بود،گنگ و نرم، هميشه از صداي بوف مي ترسيد، شايد هم خيال مي بافت ! دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان كوتاه- شراره پنجرهء آپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام غصه می کرد. هـمین که آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمین قـدر گفـت که پشـت من می آیند گلويِ پُـر و گرفـته ای داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـفل نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام كه او را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام كه او را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود: بروبه ادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان ایرانی(لبخندی برای همیشه)
جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... كتيبه اي ماندگار ازابومتین | جمعه بیست و پنجم آبان 1386 | 0:47 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان |
داستان کوتاه-شراره پنجرهء اپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام قـصه می کرد. هـمینکه آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمینقـدر گفـت که پشـت من می آیند گلون ِ پُـر و گرفـته ئی داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـلفـک نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:
بروبه ادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... داستان طنز شكارچي
كتيبه اي ماندگار ازابومتین | چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 | 0:31 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان |
داستان بهای عشق هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی
بروبه ادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... جورابهایتان بو می دهد(رمان) سیگار را از لای لب هایش بیرون کشید و با دو انگشت انقدر داخل جا سیگاری فشرد، تا ته سیگارش درهم پیچید و دستش خاکستر سیگار به خود گرفت. و بعد بدون اینکه انگشتهایش را تمیز کند. دستشهایش را پشت سرش بهم گره زد و رو به پنجره سمت چپ اتاق ایستاد. -اون از دست خود راضی احمق......اون پیرزنی که درست پشت سرش با لباس خانگی ساده و پیش بند سفید ایستاده بود، لبها و دست هایش کمی می لرزیدند و بعد صدایی آرام از گلویش خارج شد: - اون احمق نیست دنباله درادامه مطلب جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... كتيبه اي ماندگار ازابومتین | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 | 4:52 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان |
ديواري مشترك. ميترا داور
خيلي وقتها دوست دارم اين ديوار مثل پردهئي نازك كنار برود، تا ببينم پشت اين ديوار، پشت آن پرده قرمز و پچپچهها چه ميگذرد. گاه جلوي در ورودي ميبينمش با موهاي قرمز و كاپشني قرمز. همهي محل او را مي شناسند، حتا جوان هاي خيابان بالاتر وپائينتر، محدودهاش نميدانم تا كجاست. پشت پنجره ميايستم. مرد جواني را مي بينم كه از كنار ديوار مشترك ورودي ما رد ميشود. نگاهي به طبقه چهارم مياندازد.سرم را ميكشم پشت ديوار. بعضي از آنها احتمالاً آدرس را دقيق نميدانند، چشم هايشان سرگردان است تا دختري را ببينند با صورت گرد، موهاي كوتاه، بيست و دوسه ساله. هر بار مرا ميبيند، چشمهايش را برميگرداند. گاه دنبال بهانهئي ميگردم تا چيزي ازش بپرسم... معمولاً بيحوصله به نظر ميرسد با سه گرههاي توهم. روز سه شنبه ساعت شش تو باشگاه ورزشي ديدمش. شال گردن قرمز حرير دور گردنش بسته بود. با آمدنش به باشگاه پچ پچه توي زن ها شروع شد جهت مشاهده ادامه مطلب اينجا كليك كنيد... كتيبه اي ماندگار ازابومتین | یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 | 4:20 | + | موضوع: داستان ورمان ایران وجهان |
|